تبليغاتX
رهرو

رهرو

فرقی نمیکند گودال آبی باشی یا دریای بیکران، زلال که باشی آسمان در توست

 

  چشمانم در وياري هميشگي 

   و تهوعي گنديده

   مرا بالا مي آورد

   رنجي شلاق زنان 

   در بند مي کشد ثانيه هاي بيمارم را 

    و


    زشتي ها سخن مي گويند !!!


   از  زيبائي زشتشان!


-

-

-


    پاهايم را ببين !


   در حسرت گيوه هاي فرسوده ايست 


   که قرنهاست


   باور بودارعشق


   را در آغوش رخوت خود 


   به اين سو و آن سو مي کشد


   و


   تزلزل دستاني سرد


   کودکيم را بر سر راه ميگذارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 9:4 قبل از ظهر  توسط سوگل  | 

 

 

....؟

چند وقته که یه چیزی انگار تو وجودمه که اصلاْ نمیدونم چیه؟ شایدم یه وقتهایی یه برداشتهایی ازش می کنم ولی بازم مطمئن نیستم.انگار یه پرنده تو سینه ام گیر کرده، بعضی وقتها خودشو به درو دیوار میزنه، بعضی وقتها غمگین آواز می خونه، بعضی وقتها دورو برشو نگاه می کنه ببینه کسی میاد طرفش، یه وقتهایی هم آروم میشینه یه گوشه و سرشو زیر بالهاش قایم میکنه.

دلم میخواد کمکش کنم، دلم میخواد یه کاری کنم....ولی چیکار؟

از کجا بدونم چه کاری درسته؟من که تا حالا بلد نبودم زیاد منطقی باشم و بیشتر به احساسم گوش می کردم حالا چی شده که میخواهم با احساسم مقابله کنم و منطقی باشم؟ اصلاْ از کجا معلوم که منطق من درست کار می کنه؟اگه بعداْ پشیمون بشم چی؟

کمک و یاری نمیخوام ، ولی آخه چرا هیچ کس حتی نمیتونه بفهمه چی میگم؟شاید چون خودمم نمیدونم چی میگم....

دلم خیلی گرفته، خنده داره که دیگه گریه هم نمیتونم بکنم....

" امیدوارم قلبم بی آنکه ترک بخورد تاب بیاورد."

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط سوگل  | 

 

وقتي فرياد زدم

  صدايم در باد گم شد

     تنها و بي همراه

       و آهي که تنها خودم شنيدم هم..

          گواه غصه براي دردي شد که نمي شناسم اش!



وقتي آهم را نشنيدي

   چشمانم تنها نگاه کردند

       تنها بغضي کوچک راه گلويم را بست

          و زانوانم را لرزاند.



نه..چيزي نشد

فقط يک آه کشيدم

   و يک آه ديگر.



آه سردم بين اين کلمات قدم مي زند

  تو آن را نمي بيني

     حتي از سردي انگشتانم هنگام نوشتن نمي داني





در دنيايي که هرروز هزاران تَن آه مي کشند

      هزاران دل مي لرزد و

          هزاران فرياد گم مي شود در هياهوي اين همه آه

                   چه خوش خيالم وقتي منتظرم آهم را بشنوي ..!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط سوگل  | 

 

 

 

خسته‌تر از پروانه



            سالهاست



         گٍردِ رؤياهاي سرخ باغچه‌ي خويش پر مي زنم وُ



   هنوز غربت تلخ هميشه را،



                                  مزه مي كنم

       من خسته ام





     و هيچ حاجتي به تأييد هيچ پروانه اي نيست



       كافي ست دگمه‌ي پيراهنِ پريروزم را باز كني



       تا پاره پاره هايِ عريانِ عمرِ هزار پروانه را،



به سوگ بنشيني.



       من خيسِ خستگي ام





       بيا شانه هايت را



 بالش خيلِ خستگي هايم كن



      شايد شبي  



     زخمهايم را زمين بگذارم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط سوگل  | 

 چلچراغ

لرزشي کرده بود از طوفاني که هنوز نيامده بود

و

انسان خسته ي تنها

کز کرده در خود

نه از لرزش نور

نه از سايه هاي رقصان اشباح برلب ديوار

نه از صداي باد نيامده

و نه از هيچ

افق ديده اش کج نشده بود

همچنان

نشسته بر جاي

خلا را ديد زده بود از پس افکارش

و

وزش ناسروده سرود طوفان

از دور به گوش مي رسيد

شايد

در آنسوي خيال او

هنوز آسمان بوي اقاقي مي داد

و

انسان نشسته در سوگ خود

همچنان زانوانش را نوازش مي کرد

و

طوفان مي خواند سرود ناسروده اش را

شايد

آسمان هنوز بوي اقاقي دارد ...

شاعر:نمی دونم مال کیه..!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط سوگل  | 

عادت

 يك مردي هست كه عادت دارد با چتر بزند تو سرِ من. امروز دقيقاً پنج سال مي شود كه او دارد با چترش تو سر من مي زند. اولش نمي توانستم تحمل كنم ولي حالا بهش عادت كرده ام.
اسمش را نمي دانم.مي دانم كه ظاهرش معمولي است،كت و شلوار خاكستري مي پوشد، موهاي دم شقيقه اش رو به سفيدي هستند و صورتي عادي دارد. من پنج سال پيش، در يك صبحِ دم گرفته ديدمش.زير سايه درخت، روي يك نيمكت در پارك پالرمو نشسته بودم و داشتم روزنامه مي خواندم . يك دفعه احساس كردم يك چيزي دارد به سرم مي خورد. دقيقاً همين مردي بود كه الان ، همينطور كه مشغول نوشتن هستم ،‌ دارد با حركات مكانيكي و در كمال بي عاطفگي من را با چتر مي زند.
در چنان موقعيّتي، با اوقات تلخي دور و برم را نگاه كردم. او فقط به زدن من ادامه داد. ازش پرسيدم كه مگر ديوانه است. به نظر نمي آمد كه اصلاً صداي من را شنيده باشد. من تهديد كردم كه پليس را خبر مي كنم. او بدون هيچ آشفتگي اي به وظيفه اش عمل مي كرد. چند دقيقه اي دل دل كردم و چون ديدم خيال ندارد در وضعيتش تغييري بدهد، بلند شدم و با مشت كوبيدم توي دماغش. مَرده افتاد روي زمين و يك ناله تقريباً بي صدا كرد. ولي فوراً ظاهراً با كلي زحمت سر پا ايستاد، و دوباره بدون اينكه چيزي بگويد شروع كرد با چتر تو سرِ من زدن. دماغش داشت خون مي آمد و من دلم برايش سوخت. از اينكه اينقدر محكم زده بودمش پشيمان بودم. هر چي كه بود، مَرده من را محكم نمي زد، صرفاً داشت با چترش آرام مي زد تو سرم كه اين كار اصلاً دردي نداشت. البته آن ضربه هاي آرام بدجوري اذيت مي كردند. همه مان مي دانيم كه وقتي يك مگس روي پيشانيمون مي نشيند اصلاً احساس درد نمي كنيم، احساس آزردگي مي كنيم. خُب آن چتر يك مگس مزاحم بود كه پشت سر هم و در فواصل زماني منظم رو سر من مي نشست.
قانع شده بودم كه سر و كارم با يك آدم ديوانه افتاده است، به همين خاطر سعي كردم فرار كنم. اما مرده دنبالم آمد و همچنان، بي هيچ كلامي، من را مي زد. واسه همين شروع كردم به دويدن (بايد بگويم كه در چنين گير و دارهايي كمتر كسي به تندي من مي دود.). او هم پشت سر من دويد و بيهوده تلاش مي كرد كه ضربه اي بهم بزند. مرد داشت هوف و پوف مي كرد و جوري نفس نفس مي زد كه فكر كردم اگر همينطور مجبورش كنم به دويدن با اين سرعت ادامه بدهد، عذاب دهنده من درست در همان لحظه و همان جا مي افتد و مي ميرد.

به همين خاطر بود كه سرعتم را تا حد راه رفتن عادي كم كردم. نگاهش كردم. نه نشاني از حق شناسي در صورتش ديده مي شد نه نشاني از سرزنش. فقط به زدن تو سر من با چترش ادامه مي داد. فكر كردم كه به يك اداره پليس بروم و بگويم: ’قربان ، اين مرد دارد با يك چتر مي زند تو سر من.‘. اين يك مورد بي سابقه بود. مامور پليس با شك بهم نگاه مي كرد ، مي خواست مداركم را ببيند و شروع مي كرد به پرسيدن سؤالهاي دست پاچه كننده. حتي ممكن بود ماجرا را با دستگير كردن من خاتمه دهد.
فكر كردم بهترين كار اين است كه بروم خانه. اتوبوس خط 67 را سوار شدم. او در حالي كه تمام مدت من را با چترش مي زد، پشت سرم سوار شد. روي صندلي اول نشستم. دقيقاً كنار من ايستاد. با دست چپش ميله را گرفت و با دست راستش با سنگدلي به زدن من با چترش ادامه داد. اولش مسافران زير زيركي به هم لبخند مي زدند. راننده از توي آينه ما را نگاه مي كرد. كم كم اتوبوس سواري به يك قهقهه تبديل شد، يك قهقهه پر سر و صدا و پايان ناپذير. داشتم از خجالت آب مي شدم. آزاردهنده من، بي اعتنا به خنده ها، به زدن من ادامه مي داد.
روي پل پسيفيكو من پياده شدم. يعني، ما پياده شديم. از خيابان سانتافه گذشتيم. همه با سفاهت برمي گشتند و به ما زل مي زدند. به فكرم رسيد كه بهشان بگويم: ’ به چي نگاه مي كنيد احمق ها ؟! تا حالا نديده ايد مردي با يك چتر بزند تو سريك زن ديگر ؟‘. اما اين هم به فكرم رسيد كه احتمالاً هرگز چنين منظره اي را نديده اند.
بعد پنج شش پسربچه دنبال ما راه افتادند كه مثل ديوانه ها فرياد مي زدند.
ولي من نقشه اي داشتم . به خانه كه رسيدم سعي كردم در را توي صورتش بكوبانم و ببندم . چنين اتفاقي نيافتاد . مي بايست فكرم را خوانده بوده باشد، چون دستگيره در را محكم قاپيد و به زور راهش را به خانه من باز كرد. از آن موقع تا حالا دارد با چترش تو سر من مي زند. تا جايي كه من مي توانم بگويم،‌ او هرگز نه خوابيده است و نه چيزي خورده است . يگانه فعاليتش عبارت است از زدن من. او در تمام كارهايي كه انجام مي دهم با من است،‌ حتي در خصوصي ترين كارهايم. يادم مي آيد كه اولش ، ضربه ها تمام شب من را بيدار نگه مي داشتند. حالا فكر مي كنم كه غير ممكن است بدون آنها خوابم ببرد.


در اين مدت روابط ما هميشه هم خوب نبوده است. من بارها و بارها و با تمام لحن هاي ممكن ازش خواسته ام كه رفتارش را برايم توضيح دهد ولي بي فايده بوده است. او بي هيچ كلامي، با چترش، به زدن بر سر من ادامه داده است. بارها من او را با ضربه هاي محكم،‌ لگد و حتي (خدا مرا ببخشد) ضربه هاي چتر، زده ام. او با بردباري ضربه ها را تحمل مي كرد. آنها را جوري مي پذيرفت كه انگار قسمتي از شغلش هستند. و اين دقيقاً عجيب ترين جنبه شخصيتش بود: ايماني تزلزل نيافتني تؤام با فقدان دشمني. يا مختصراً ، اعتقادي راسخ به اينكه مشغول انجام فعاليتي مخفي بود و در برابر يك مقام بالاتر پاسخگو.
علي رغم فقدان نيازهاي جسماني، مي دانم كه وقتي او را مي زنم دردش مي گيرد. ميدانم كه او فاني است. اين را هم مي دانم كه مي توانم با يك فشنگ از شرش خلاص شوم. چيزي كه نمي دانم اين است كه بهتر است آن فشنگ او را بكشد يا مرا. ضمنا نمي دانم وقتي هر دويمان مرده باشيم، او به زدن توي سر من با چترش ادامه خواهد داد يا نه. در هر شرايطي اين استدلال موضوعيت ندارد، مي دانم كه هرگز جراءت نخواهم كرد او يا خودم را بكشم.
از طرف ديگر، تازگي به اين نتيجه رسيده ام كه من بدون آن ضربه ها قادر به زندگي نيستم. اين روزها بارها و بارها فكرهاي بدي به سراغم مي آيد. يك اضطراب تازه روح مرا مي خورد. اضطرابي كه سرچشمه اش اين فكر است كه اين مرد احتمالا در زماني كه من بيشترين احتياج را به او دارم، از من جدا خواهد شد و من ديگر آن ضربه هاي چتر كه كمكم مي كردند در آرامش بخوابم را احساس نخواهم كرد.

نویسنده:فرناندو سورنتینو

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط سوگل  | 

دلم می سوزد

دلم مي سوزد

دلم براي خودم براي تمام آدمياني

كه گاهي به غربت اين واژه ها رسيده اند مي سوزد.

دلم براي مادرم

براي تمام زناني كه عاشقانه زيسته اند و غريبانه مي روند مي سوزد.

دلم براي اين سكوت

اين حيرت سنگين بي كلام

دلم براي تمام اين لحظه هاي ناب مي سوزد

من چقدر صادقانه دلم مي سوزد

چقدر عاشقانه دلم براي يك خاطره مي سوزد

چقدر كودكانه دلم براي شوق رسيدن به يك همهمه مي سوزد

هيچ انديشيده اي كه هميشه به ياد آوردن بهترين خاطرات ما

موجب تلخ ترين اندوهمان مي شود.

و من چقدر دلم براي يك اندوه ناباورانه مي سوزد

خيلي دور نيست

خوب كه گوش كني مي شنوي

پريچه اي مي گريد

و من دلم براي اين اشكهاي بي امان مي سوزد



دلم براي دلم

براي اين شوق كوچك غمگين

دلم براي دردهاي بزررگ آدمي

و براي اين مكث هاي پر اندوه بي كلام مي سوزد

                                                                من دلم براي خودم مي سوزد
       
                                                               و براي تمام لحظه هائي كه گم شد
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط سوگل  | 

 

 معبدي بودم هزار ساله

در دل نا کجاي کويري بي رد پا



من نمي دانستم

تنهايي چيست

تا زائري راه گم کرده

يک بار

بر آستانم نماز گزاشت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط سوگل  | 

چوپان دروغگو

 

 

 

 

گرگی در ارتفاع بلند قلبم عشق را زوزه می کشد

...........

و تو هنوز

دنبال چوپان دروغگو مي گردي.....



 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط سوگل  | 

تمام شب

 

تمام شب را صدايت مي کردم - به نام .

به چيزي که از تو برايم ماند :

يک اسم - صد خاطره

روزهايي که گذشت و

رويايي که ماندگار شد .



اين "گذشت" چه  صرفي است از فعل وقتي



من همه چيز را به ياد دارم ؟



اين "خاطره" چه لحظه اي ست از ذهن  وقتي



من هنوز در حوالي همان روزهاست که پرسه مي زنم ؟



اين من چطور از ذهن تو پريد؟

آن حادثه چطور روزمره ي تو شد ؟



                   سوال هايم به قدر نبودن هايت بي جوابند.....





هرچند بي فايده ،

تمام شب را صدايت مي کردم - به نام.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7:55 قبل از ظهر  توسط سوگل  |